سفارش تبلیغ
جنبش وبلاگی دفاع از مقدسات
بی آلایش






















بی آلایش



  ”درویشى از این فقیر پرسید که: اگر روزى در طلب آیم و از این بحر به لب آیم حق را به عاقلى جویم یا به عاشقى پویم؟ از عاقل و عاشق کدام بهتر و از عقل و عشق کدام مهمتر؟          


گفتم: روزى در این اندیشه مى‌بودم، و تفکر مى‌نمودم، که ناگاه مرا عُجبى دریافت، و به غارت نقد دل شتافت، و گفت: اى بطاعت غنی، عیشى دارى هَنى زهى بسیار عبادتى و بزرگ سعادتی، چون بگفت نَفْس برآشفت، او را دیدم شادمان، تا عیّوق کشیده بادبان، گفتم: دور از نظرها که در پیش دارى خطرها.“ (از کنزالسالکین)  


”اى ملکى که همه ی ملوکان مملوک تواند، اى جبارى که همه ی جباران عالم مجبور تواند، اى حفیظى که همه ی اهل عقل محفوظ تواند، اى رازقى که همه ی بشر مرزوق تواند، اى غفارى که همه ی اهل خطا مغفور تواند، که ما را به صحراى هدایت آرى و از این وحشت‌آباد به روضه ی قدس برسانی.“ (از هفت‌حصار)        


الهی به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی، دریاب که می توانی. الهی، عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم؛ گفتی و فرمان نکردم، درماندم و درمان نکردم. الهی، اگر تو مرا خواستی من آن خواستم که تو خواستی.  الهی، بهشت و حور چه نازم، مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم. الهی، در دل های ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و برگشت های ما جز باران رحمت خود مبار. به لطف، ما را دست گیر و به کرم، پای دار، الهی حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار. (مناجات نامه)


         


نوشته شده در دوشنبه 21/1/91ساعت 7:12 صبح توسط نازنین نظرات ( ) |

حافظ


 


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را


به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت


کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را


فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب


چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را


ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است


به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را


من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم


که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را


اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم


جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را


نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند


جوانان سعادتمند پند پیر دانا را


حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو


که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را


غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ


که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را




<حافظ>


 


 


نوشته شده در جمعه 5/12/90ساعت 2:50 عصر توسط نازنین نظرات ( ) |

حافظ


 


زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست


پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست


نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان


نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست


سر فرا گوش من آورد به آواز حزین


گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست


عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند


کافر عشق بود گر نشود باده پرست


برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر


که ندادند جز این تحفه به ما روز الست


آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم


اگر از خمر بهشت است وگر باده مست


خنده جام می و زلف گره گیر نگار


ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست


 


  (حافظ)                                                                             


 


نوشته شده در جمعه 5/12/90ساعت 2:38 عصر توسط نازنین نظرات ( ) |

دکتر علی شریعتی


نمی دانم ....


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ....


نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ....


ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ،


گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش...!!!


و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموشش را درونم سخت بفشارد  ...


و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد


بدین سان بشکند ،


هردم سکوت مرگبارم را....!!!!


(دکتر علی شریعتی)


 


نوشته شده در جمعه 5/12/90ساعت 1:9 عصر توسط نازنین نظرات ( ) |

پروین اعتصامی شاعره ای از خطه ی تبریز
تو بلند آوازه بودی، ای روان 
با تن دون یار گشتی دون شدی

صحبت تن تا توانست از تو کاست
تو چنان پنداشتی کافزون شدی

بسکه دیگرگونه گشت آئین تن
دیدی آن تغییر و دیگرگون شدی

جای افسون کردن مار هوی
زین فسونسازی تو خود افسون شدی

اندرون دل چو روشن شد ز تو
شمع خود بگرفتی و بیرون شدی

آخر کارت بدزدید آسمان
این کلاغ دزد را صابون شدی

با همه کار آگهی و زیر کی
اندرین سوداگری مغبون شدی

درس آز آموختی و ره زدی
وام تن پذرفتی و مدیون شدی

نور نور بودی، نار پندارت بکشت
پیش از این چون بودی، اکنون چون شدی

گنج امکانی و دل گنجور تست
در تن ویرانه زان مدفون شدی

ملک آزادی چه نقصانت رساند
کامدی در حصن تن مسجون شدی

هر چه بود آئینه روی تو بود
نقش خود را دیدی و مفتون شدی

زورقی بودی بدریای وجود
که ز طوفان قضا وارون شدی

ای دل خرد، از درشتیهای دهر
بسکه خون خوردی، در آخر خون شدی

زندگی خواب و خیالی بیش نیست
بی سبب از اندهش محزون شدی

کنده شد بنیادها ز امواج تو
جویباری بودی و جیحون شدی

بی خریدار است اشک، ای کان چشم
خیره زین گوهر چرا مشحون شدی
                                                                      پروین اعتصامی


نوشته شده در یکشنبه 2/11/90ساعت 10:45 عصر توسط نازنین نظرات ( ) |


 Design By : Pichak